قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

335

تاريخ نگارستان ( فارسى )

آن شهريست كه دلغر نامست و نشيمن حكماء آنجاست و چون دجلهء بغداد بلكه زياده از آن نهرى در ميان شهر جاريست و از غرائب آنكه چنان آب بىپايان از چشمه‌اى كه آن را دبير گويند و در آنولايت واقعست بيرون آيد و بر آن آب سى پل از كشتى و زنجير بسته‌اند و از آن جمله هفت پل در اندرون شهر است و در كوه و دشت آن اصناف درختان ميوه‌دار است و چون هوايش مايل بسرديست برفهاى عظيم در آنجا مىبارد و ميوهاى گرمسيرى چون خرما و نارنج و ليمو و غيره حاصل نميشود اما از آن نزديكى بدانجا حمل ميكنند و از غايت لطافت آب و هوا در آنجا شكل و شمايل زيبا بسيار مىباشد چنان كه گفته‌اند . بيت : شاه همه دلبران كشمير توئى * خرم‌دل آنسپاه كش مير توئى آن حور كه روح را سزد كش گويد * كاندر كف پاى نازكش مير توئى [ 556 - داستانى از شيخ آذرى . ] 556 من معالى الفطرة از شيخ آذرى منقولست كه در حينيكه صاحبقران در قشلاق قراباغ بود همراه خال كه قصه‌خوان ايشان بود بدانجا رفتم و در آنولا به خدمت ميرزا الغ‌بيك آشنا شده مدت چهل روز با شهزادهء عديم المثال بسر بردم و از آن سبب او را به من انس دست داده بمقتضاى طفوليت و حداثت سن شيوهء ارسل معنا اخانا يرتع و يلعب ملازمتش مسلوك ميداشتيم بعد از آن بحسب تصاريف ايام از ملازمتش دور افتاده ديگر بصحبتش نرسيدم تا در شهور سنهء 852 اثنتين و خمسين و ثمانمأة كه جناب الغ‌بيك تسخير خراسان فرموده باسفراين نزول اجلال نمود من از كودكى بپيرى رسيده در زى فقرا به خدمت وى رفتم چون چشمش بر من افتاد تيز در من نگريست و گفت تو مصاحب و آشناى ما مينمائى تو خواهرزادهء قصه‌خوان ما نيستى ؟ گفتم آرى چنين است و مرا از كمال قوت حافظه و غايت ادراك آن شاهزاده حيرت تمام روى نموده لوازم دعا بتقديم رسانيدم . [ 557 - كور علوى كه مردم را بكشتن ميداد . ] 557 حكايت در تاريخ گزيده آورده‌اند كه در زمان سلطان محمود ملكشاه نابينائى علوى بدنى نام در اصفهان بهمرسيده بود كه در آخر روز سر راه ايستاده از مسلمانان التماس مينمود كه منزل من در بيخ اين كوچه است براى خدا مرا بدانجا بريد هركس را كه اين خير بخاطر ميرسيد دست او را گرفته بدان كوچهء تاريك درمىآورد و جمعى در آنجا بودند او را گرفته بدرون آن خانها كه جهت اين كار ساخته بودند ميكشيدند و بقتل آورده لباس و خرجى كه داشت تصرف ميكردند تا خلقى كثير ناياب شدند و هرچند اقوام تفحص ميكردند اثرى ظاهر نميشد تا روزى مردى دست او را گرفته بدان كوچه برد كه بيكبار دزدان كه در كمين بودند او را گرفته كشيدند آن مرد فرياد زد زنى بكارى بدان كوچه آمده بود بشنيد و بدر دويده بانگ برآورد